محمد بن حسين البيهقي

913

تاريخ بيهقى ( فارسي )

تمام كنند . گفت : نيك آمد . « گفتم نكته‌يى ديگر است ، زندگانى خداوند دراز باد ، كه بنده شرم مىدارد كه بازنمايد . گفت : ببايد گفت و بازنمود كه به گوش رضا 1 شنوده آيد . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، معلوم است كه آنچه امروز در خراسان ازين قوم مىرود از فساد و مردم كشتن و مثله 2 كردن و زنان حرم 3 مسلمانان را بحلال داشتن 4 ، چنان است كه درين صدسال نشان نداده‌اند و نبوده است و در تواريخ نيامده است ، و با اين همه در جنگها كه كنند ظفر ايشان را مىباشد . بدا قوما كه ماييم 5 كه ايزد ، عزّ ذكره ، چنين قوم را بر ما مسلّط كرده است و نصرت مىدهد . و كار جهان بر پادشاهان و شريعت 6 بسته است و دولت و ملّت 7 دو برادرند كه بهم بروند و از يكديگر جدا نباشند . و چون پادشاهى را ايزد ، عزّ و جلّ ، از عنايت خويش فروگذارد تا چنين قومى بر وى دست يابند ، دليل باشد كه ايزد ، تعالى ، از وى بيازرده است 8 . خداوند انديشه كند كه كار بدان حضرت بزرگ 9 آسمانى چگونه دارد 10 . گفت نشناسم 11 كه چيزى رفته است با هيچ‌كس يا كرده آمده است كه از رضاى ايزد ، تعالى ، دور بوده است . گفتم : الحمد - للّه ، و اين بىادبى است كه كردم و مىكنم امّا از شفقت است كه مىگويم . خداوند بهتر بنگرد ميان خويش و خداى ، عزّ و جلّ ، اگر عذرى بايد خواست ، بخواهد و هم امشب پيش گيرد 12 و پيش آفريدگار رود با تضرّع و زارى روى بر خاك نهد و نذرها كند و بر گذشته‌ها كه ميان وى و خداى ، عزّ و جلّ ، اگر چيزى بوده است ، پشيمانى خورد تا هم از فردا ببيند كه اثر آن پيدا آيد ، كه دعاى پادشاهان را كه از دل راست و اعتقاد درست رود ، هيچ حجاب نيست . و بنده را بدين فراخ سخنى 13 ، اگر ببيند 14 ، نبايد گرفت كه خود دستورى داده است . چون اين بگفتم ، گفت : پذيرفتم كه چنين كنم ، و ترا معذور داشتم ، كه بفرمان من گفتى و حقّ نعمت مرا و از آن پدرم بگزاردى . بازگرد و بهر وقتى كه خواهى ، همچنين مىگويى 15 و نصيحت مىكنى كه بر تو هيچ تهمت نيست . خدمت كردم و بازگشتم ، و اميدوارم كه خداى ، عزّ و جلّ ، مرا پاداش دهد برين جمله كه گفتم . و ندانم كه خوش آمد و يا نيامد ، بارى از گردن خويش